قصد ندارم از رو برم

•2009/04/26 • نوشتن دیدگاه

ورد پرس رو خیلی دوست دارم.. ولی فعلا با من سر ناسازگاری داره.
اینجا رفتم:

http://www.1pesareshirin.blogspot.com/

قصد ندارم از رو برم

اینجا هستم

•2009/04/18 • نوشتن دیدگاه

اینجا هستم
www.1pesareshirin.wordpress.com
www.pesareshirin1.wordpress.com

نامه ای به بهانه ی بهار

•2009/04/04 • ۱ دیدگاه

آخر …

•2009/03/30 • 2 دیدگاه

مثل بهاربی بارون و زمستون بی برف شدم.

سردی که اعصاب همه رو خورد میکنه.

هرچه آشفتگی اینجاست خریدار منست

ESHAREH تغییر ادرس داده

•2009/03/29 • نوشتن دیدگاه

ESHAREH تغییر ادرس داده به :

http://eshaareh1.bloghaa.com/

نقشه ای که از پراکندگی هم جنسها  ارائه داده رو ببینید  .

هم اندیشی با یک هم احساس

•2009/03/28 • ۱ دیدگاه

قبل از اینکه سال87 به اتمام برسه تصمیم داشتم مطلبی از یک وبلاگ دیگه رو بزارم چون محتوا و پاسخهایی که به اون داده بودند خیلی برام جالب بود ولی به خاطر شلوغی کار در آخر سال نشد که بشه . امروز این لینک رو مییارم براتون::

http://obje.wordpress.com/2009/02/20/هم-اندیشی-با-یک-هم-احساس/#comments

هم اندیشی با یک هم احساس


مطلبی که در ادامه خواهد آمد ، ایمیل یکی از دوستان هم احساسی است که وبلاگ های بنده را می خواند و من نیز به خواسته ایشان ، بدون کمی و کاستی آن را منعکس کردم تا دوستان عزیز بعد از خواندن اظهار نظر بنمایند.همچنین تقاضا دارم که دوستان با نوشتن نظراتشان به این دوست خوب هم احساس ما کمک کنند ”.


بهبد به کمک احتیاج دارم. دارم رسوا می شم.

ازت می خوام این مطلب منو توی وبلاگت بذاری و اون رو به بقیه بچه های وبلاگ نویس هم بدی. به کمک همه هم احساس های عزیزم نیاز دارم.

بدبختی از اینجا شروع شد که چند روز پیش مادرم دوباره شروع کرد به ابراز نگرانی در مورد تنها پسر عزیزش، یعنی من.

بدجوری اصرار کرد که بریم دکتر.خودم هم می دونم که جدیدا تابلو شدم. خیلی راحت از رفتارم میشه فهمید عاشقم. اما از نوع حرام.

عشق به یک همجنس. خدایا خلاصم کن…. اصلا بذار خلاصش کنم.

من یک سال میشه که دیگه قرص های اعصاب رو قطع کردم.

سعی کردم خودم رو گول بزنم که مثلا دیگه فراموشش کردم. اما مگه میشه؟ نشد دیگه…3سال بود که به خاطر مشکلات روحی و ضربه هایی که از عشقم خورده بودم قرص مصرف می کردم. اما مثلا خوب شدم و قرص هارو قطع کردم. اما حالا بعد از یک سال دوباره حالم بد شده و همه اون حالات برگشته. افسردگی شدید و گریه های شبانه روزی. به نظرتون برم به دکتر چی بگم؟

وقتی دلیل این حالات رو می پرسه چی بگم؟ بازم باید روزی چندتا قرص بخورم… به خدا خسته شدم… یعنی دیگه جون این حرفارو ندارم.

می خوام به همه بگم من چی هستم. هرچی هم بشه اصلا مهم نیست.

تا کی میشه مخفی موند؟ به نظرتون برم پیش دکتر یا بازم یه جوری بپیچونم؟

خودم هم برای خودم نگرانم. با کوچک ترین چیزی به شدت تحریک می شم. هم احساس های ب ا ت می فهمند من چی می گم…

اگه جای من بودید چیکار می کردید؟؟؟ “

*********

وپاسخهایی که به این متن و نامه داده شده :

*+*+* ::ESHAAREH:: :


عزیزم مگه من دکتر نرفتم.یه مشت قرص الکی بهم داد که فقط خواب منو اضافه کرد و دیگ هیچ.به دکتر هم گفتم که گـ ـی هستم ولی هیچ دردی از من دوا نشد چون همه چیز بستگی به خودت داره و تا خودت نخوای هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه کمکی به تو بکنه.این خودت هستی که تصمیم میگیری چه کار کنی و چطور باشی.هر کسی هم که ادعای کمک داره رو بذار کنار چون گفتم تا خودت نخوای هیچی درست بشو نیست.سعی کن از این فکر و خیالات بیرون بیای و خودت رو با چیزی سرگرم کنی.درسته که سخته و بودن با دیگران و در جمع بودن باعث تحریک آدم میشه ولی باید ساخت.منم مثل تو هستم با کمی تفاوت.منم در جایی کار میکنم که روزی صد تا پسر خوب و بد پیش من میان.خیلی وقت ها منم تحریک میشم ولی چکار میتونم بکنم؟هیچی.من دستم به اونها نمیرسه و برای من قابل دستیابی هم نیستن.این اواخر میدونم که به اونها و چیزی که میخوام (نه هر کسی) نمیرسم پس کم کم دچار نوعی بی خیالی شدم.باز هم میگم که:این خودت و تنها خودت هستی که میتونی به خودت کمک کنی.با گفتن اینکه یه گـ ـی و یا … هستی هم به نظر من دردی دوا نخواهد شد جز اینکه باری بر مشکلات خودت اضافه میکنی.

*+*+*علیرضا (11:45:31) :


همه چیز عشق و عاشقی نیست. هر آدمی هومو یا استریت فرقی نمیکنه اگه به احساساتش زیادی میدون بده زندگیش بهم میریزه. یه چیزی به اسم عقل هم هست که آدم با اون زندگیش رو کنترل میکنه. نمیشه با همه چیز احساسی برخورد کرد.

گفتن هم شرایط میخواد اگه ممکنه برای سلامتی یا زندگیت خطر جدی باشه نباید بگی. باید در مورد دکتر خودت تحقیق کنی کسی رو انتخاب کنی که با موضوع مشکلی نداشته باشه در غیر این صورت به دکتر هم نباید بگی.دکترهای نادون خطرناکن.


*+*+*سعید  :


این علائمی که نوشتی نشون میده که تو دچار افسردگی شدید شدی.

منم یه مدتی اینطوری بودم بی دلیل ساعتها گریه میکرد،م از جمع فراری بودم، تو فکر می رفتم و…

حتما باید بری دکتر ولی موضوع رو طوری تعریف کن که گ ی بودنت لو نره چون مادرت هم همراهته ،اگر تنها یا با یه فرد قابل اطمینان بری بهتره.

حداقل هفته ای 1 بار یه برنامه کوه یا تفریح برا خودت بزار مهم نیست که تنها باشی بهتر از هیچیه.

اگر دکتر قرص هم بهت داد بخور کمکت میکنه.انشا ا… که خوب میشی

اینم بدون که هیچ عشقی ارزش اینو نداره که تو خودتو بخاطرش داغون کنی.

می دونی که عشق مثل پنیر میمونه زیادیش خنگت میکنه ،کمش هم سیرت نمیکنه ولی هیچ کس بدون خوردن پنیر نمرده!

تو باید اول به خودت بها بدی و خودتو دوست داشته باشی.انرژیتو صرف دوست داشتن کسی که لیاقت نداره یا

خبر نداره نکن.


*+*+* رضا :


اول تشکر از بهبد به خاطر گذاشتن این میل .

دوست عزیز همه ما درکت میکنیم ( به خصوص من ) طعم تلخ عشقو چشدیدیم بیشترمون .

وطعم تلخ نرسیدن .همه ما سختی داریم . من خودم به شخصه دیدن فوتبال خارجی وایرانی رو تعطیل کردم . چون اذیت میشدم . تو جامعه مشکل داریم خیلی از پسرا هستن که دوست داریم باهاشون باشیم . خویشتن دار باش.سخته. ولی راه دیگه ای نیست . خودتو تابلو نکن. نذار کسی بفهمه گی هستی از خانوادت . اما پیش دکتر برو . اشکالی نداره . بگو همه چیزو .

اما به خانواده نگو . چون بعدش پشیمون میشی. نمیدونم دیگه چی بگم . فقط همدردم باهات.

درکت میکنم.


*+*+* ابـژكـتـيـو (23:09:36) :


همانطوری که در این پست میل یکی از دوستان هم احساس نقل شد ، لازم دیدم تا چند نکته ایی برای نتیجه گیری بحث یادآوری کنم!


در وهله اول مهمترین موضوع شناخت خود انسان از گرایشاتش است ، چه بسا خود من و بسیاری از دوستان افرادی را می شناسیم که حتی بعد از تشکیل یک زندگی مشترک به گرایش واقعی خودشان پی بردند و گاها هیچ کاری به جز تحمل وضع ایجاد شده نمی توانند داشته باشند.

اما مهمترین ابزار برای شناخت ازخود و رسیدن به باور و پاسخ به این سئوال که من چه گرایشی دارم؟ به چند شکل امکان پذیر است!

یکی از این راهها همان شیوه آزمون و خطاست که بدترین روش محسوب میشود! زیرا ممکن است به قیمت تمام شدن ازدواج و یا رابطه های مختلف تمام شود که از نظرهایی می تواند غیرقابل جبران باشد!

اما به عقیده بنده ساده ترین راه مراجعه به روانکاو می باشد! البته همین جا تاکید میکنم که هر روانکاوی معتبر و قابل اعتماد نیست! زیراکه اگر روانشناس شما متخصصی باشد که در دانشگاه های این مملکت با عقاید جالب متحجرانه! درس خوانده باشد و یا دست کم با قوانین صرفا مذهبی حاکم بر این اجتماع رشد کرده باشد و گرایش شما را بیماری بداند! قطعا سرانجامی خوش در انتظار ما نخواهد بود!

بنا براین تصور میکنم که در وهله اول باید یک روانکاو مناسب پیدا کرد!

سپس با اطمینان گرایش را تشخیص داد و پس از مطمئن شدن به تدریج برای دیگران کامینگ اوت یا اظهار بع گرایش کرد!

البته برای مراجعه به روانکاو باید مد نظر داشته باشیم که: صحبت های بین من و روانکاوم همیشه باید خصوصی تر از آنی باشد که حتی والدین من در جریان باشند! پس لزوما همراهی آنها به نفع هیچ کدام ما نیست! ضمنا یادمان باشد که روانکاو هم مانند همه متخصصان دیگر یک انسان است که مبنی بر علمش و تجربیاتش نظر می دهد!

سلام

•2009/03/28 • نوشتن دیدگاه

اولین سلام سال جدید.

تا قبل از سال و همین الان از سر کار که ADSLهستش ، ONمیشدم  و بدون مشکل فیلتر.ولی در طول عید که خونه بودم نتونستم چون فیلتر بودم و کماکان هستم. یهو صفحه هایی که همیشه بهشون سر میزدم و کامنت میزاشتم فیلتر شدند.


اگر آنتی فیلتری دارین ممنون میشم از طریق ای – میل اطلاع بدین

معذرت خواهی میکنم و پای بی معرفتی نزارین.

•2009/03/18 • 5 دیدگاه

حمید سلام سلام.من شاید بخاطر تو عقایدمو عوض کنم.

ارزشش رو داره که بیام و مفاهیم دین شما رو یاد بگیرم

دین تو و راه ورسم عاشقی تو رو.

منم دلم میخواد از عاشقی روی زرد بشم:

گویند چه کرد روی تو را زرد سعدیا….اکسیر عشق در میم افکندو زر شدم

•2009/03/17 • نوشتن دیدگاه

http://saeed-parsa.blogfa.com/

از قدردانی در برابر شهامت و روشنفکری دکتر اوحدی گریز و گزیری نیست . ممنونم .

برگرفته از وب سایت رسمی آقای دکتر بهنام اوحدی :



از تسلیم و کرنش در برابر خواست پروردگار گریز و گزیری نیست


همه ی رشته های پزشکی دردسر دارد.

این گزینه در کشور ما که اگر نه همگان که اغلب افراد ، الحمدلله خود را دانشمند و درمانگر – پزشک و روان شناس و …. – می دانند ، به دردسرهای ویژه می انجامد.

رشته ی روان پزشکی نیز دردسرهای ویژه ی خود را دارد.


نه اشتباه نکنید این دردسر بیشتر اوقات برخاسته از بیماران روان رنجور نیست؛ همسر و خانواده ی مراجعان در بسیاری از موارد ، برای روان پزشک دردسرساز ترند.


از جمله ی این موارد ، هنگامی ست که یک ترنس سکشوال ( دگرجنس باور ) و یا هوموسکشوال ( همجنس گرا { نه همجنس باز } ) به روان پزشک مراجعه می نماید و پندارها و باورهایش مورد ارزیابی دقیق و پر ظرافت بالینی ( کلینیکال ) قرار گرفته و همچون خانواده و والدین مراجع به آسانی و در همان نخستین گام مردود اعلام نمی شود. این جاست که خشم خانواده – پدر ، مادر و برادران و خواهران – برانگیخته شده و متوجه روان پزشک بی گناه می شود ! گویی این روان پزشک یا روان شناس بوده است که موجبات ترنس سکشوال شدن یا هوموسکشوال شدن مراجعش را پدید آورده است.

اینان به جای آن که در برابر خواست ، اراده و قدرت خداوند – که این بنده اش را بر پایه ی مصلحتی نا آشکار این گونه آفریده است – به کرنش و تسلیم روی آورند ، خشم برآمده از احساس گناه و تقصیر خود را از دوش خویش برداشته و متوجه روان پزشک و روان شناس می نمایند.


شگفت آن که مادر دختری که خود را پسر می داند و اراده بر تغییر جنسیت دارد ، سال ها اسباب بازی و پوشش پسرانه خریدن برای دختر بچه و همبازی ساختن او با پسرهای فامیل را نمی بیند و برادر آشفته و خشمگینو کینه توز ، به آسانی بر سال ها کشتی گرفتن و کشمکش های مردانه و فوتبال با همشیر به ظاهر خواهرش چشم فرو می بندد تا بتوانند بار « احساس گناه و عذاب وجدان » را از دوش خود برداشته ، و بر شانه های روان پزشک و روان شناس بگذارند.


گهگاه لازم می شود روان پزشک و روان شناس از نیروی انتظامی و قوه ی قضاییه یاری بجوید تا تهدیدگر کینه توز بفمهد که برای هیچ روان پزشکی ،تغییر جنسیت و یا همجنس گرا بودن مراجعش افتخار نیست !!آن چنان که تشخیص و اعلام بیماری لاعلاج برای یک جراح مایه ی بالندگی اش نبوده و نخواهد بود.


بگذریم که ترنس سکشوالیزم ( دگر جنس باوری ) ، بیماری ( Disease ) نبوده و یک اختلال ( Disorder ) است و هوموسکشوالیتی ( همجنس گرایی { نه همجنس بازی یا همجنس بارگی } ) هم که بیش از بیست و پنج سال است که حتا یک اختلال هم ( Disorder ) برشمرده نمی شود؛ مگر آن که ناهمخوان با خودساره یعنی « Egodystonic : خودناپذیر » باشد.


نکته ی مهم آن است که مگر در دوره هایی که « همجنس هراسی درونی شده ( Internalized Homophobia ) افزایش یافته و فرد هوموسکشوال دچار احساس گناه و عذاب وجدان گذرا – نه پایدار – می شود ، در اغلب مواقع همجنس گرایان مشکلی با گرایش جنسی دیگرگون شان نداشته و هوموسکشوالیتی « خودپذیر ( همخوان با خود ساره ) : Egosyntonic » داشته و دارند.

برای من سکسولوژیست باز گرداندن احساس و اندیشه ی یک ترنس سکشوال به سوی جنسیت پیکری یا رگرداندن گرایش جنسی یک همجنس گرا – گی یا لزبین – به سوی جنس مقابل ، انجام معجزه و کیمیاگری ای سترگ است.

کدام درمانگری از انجام معجزه ، کیمیاگری و دم مسیحایی داشتن بدش می آید ؟!

افسوس که این گونه معجزه و کیمیاگری ها بسیار بسیار بسیار به ندرت ،خودشیفتگی ( Narcissism ) ما روان پزشکان را نوازش نموده و احساس و اندیشه ی ابرتوانی ( Omnipotence ) را همنوایی می نمایند !!!

من روان پزشک و سکسولوژیست خداباور ، پس از یک دهه درمانگری و ده سال تعلیم و تربیت پزشکی عمومی و تخصصی ، با ژرفای وجود چنین آموخته ام که بیش تر از خواست و اراده ی انجام معجزه و کیمیاگری ، در برابر خواست و اراده و مصلحت پروردگار ، بنده وار سر تسلیم فرود آورده و تعبدگونه به کرنش بپردازم.

بخشندگی و مهر پرورگار و دعای نیک مراجعانم و خانواده های شان پناه پایدار و ماندگار من در برابر بدخواهانم بوده و خواهد بود……

آقا من گم شدم

•2009/03/16 • 4 دیدگاه

بچه ها زندگی من همش شده کار. کار همه چیمو ازم گرفته – فکرم – زندگیم – لباسم – تیپم – حرف زدنم


همه چیم شده کار.


شماها هم اینطورین؟ عصبی شدم     از زندگیم لذت نمیبرم اصلا مثل جوونای دیگه نیستم.


شماها هم زندگیتون اینجوری میگذره ؟


تنهام بی دوست. بی همزبون . صحبت کردن یادم رفته. از ریزه کاریهای شیرین زیونی چیزی سرم نمیشه


هیچی بلد نیستم. نه جاذبه ای نه رفیقی .هیچی هیچی هیچی. همش شدم دافعه . ازم فرارین.


شماها هم اینجورین؟ بچه ها راستی کی میدونه واسه خلاصی از سنگینی جسم چند تا بروفن و کدئینو باید با هم بخورم. چند تا کافیه تا خلاصم کنه . کی میدونه؟

تاوان زنده بودن من چیه؟ چرا من زندگیم گند شده چرا؟؟؟